منطق كانونی اول
 

جهانی شدن یك جریان و فرآیند جدید نیست. منطقه كانونی آن یعنی نوسازی مبتنی بر علم و صنعت و نوآوری از قرن هفدهم شروع شده است.در سه قرن گذشته همان منطق اصلی و كانونی مراحلی پیچیده را گذرانده است و در اوج نوآوری و خلاقیت های كلیدی در نیمه دوم قرن بیستم به دور جدیدی رسیده و كل جهان را در برگرفته است. غرب، جغرافیای اصلی این جریان خطی چند قرن بوده است (ص21).

نتایج منطق اول
 

فلسفه حاكم بر این منطق كانونی، روش افزایش سرمایه و ثروت و نظام سرمایه داری است. مكتب فكری حاكم بر این جریان نیز ثروت اندوزی است و سوسیالیسم و كمونیسم از مشتقات همین نظام است كه به منظور جلوگیری از بسط بی عدالتی های ناشی از رشد سرمایه داری شكل گرفت (ص22).

منطق كانونی دوم
 

منطق دوم در فرآیند رشد و تكامل جهانی شدن، مجموعه بودن اركان آن و مرتبط شدن تدریجی آن به نظام سیاسی و فرهنگ عمومی است.در واقع جهانی شدن هر چند از یك منطق اقتصادی آغاز شد ولی با گذشت زمان به یك نظام اجتماعی تبدیل گردید. از این منظر، جهانی شدن یك سیستم است (ص22).

نتیجه منطق دوم
 

جهانی شدن مثلثی است كه از سه زاویه به هم مرتبط اقتصادی، سیاسی و فرهنگی تشكیل شده است... تفكیك سازی اصول جهانی شدن از یكدیگر از یك طرف به ناكارآمدی منجر می شود و از طرف دیگر، در ایجاد ارتباط و گسترش روابط با كانون های اصلی جهانی شدن اصطلكاك به وجود می آورد و در نهایت بهره برداری از فرآیندهای جهانی شدن را محدود
می كند(ص23)... ابعاد سیاسی، فرهنگی و اقتصادی جهانی شدن تفكیك ناشدنی هستند (ص 127).

منطق كانونی سوم
 

منطق سوم در فرآیند جهانی شدن قاعده مندی روابط بین ملت ها و دولت ها و عموما نهادها و بازیگران است... به عنوان یك قاعده در فرآیند جهانی شدن، كشورهایی كه از قدرت اقتصادی بیشتری برخوردارند توان قاعده سازی بیشتری نیز در اختیار دارند.... درصد قدرت اقتصادی جهان نزد حدود 17 كشور از 197 كشور است كه به طور طبیعی حق قاعده سازی را برای خود قائل اند(ص 23، 24).

نتیجه منطق سوم
 

باید تابع قاعده مندی روابط تعریف شده در نظام بین المللی بود(كه تحت سیطره و حق قاعده سازی كشورهای سرمایه داری است) و با این قواعد ـ كه بعضی از آنها حالت منطق عمومی دارد ـ به مجادله برنخاست، مگر توان قاعده مندی در اختیار باشد، چون قواعد تابع توانمندی مراكز قدرت اقتصادی و سیاسی جهان است. در حقیقت نظام بین الملل نظام معطوف به قدرت و اقتدار است (نقل به مضمون: ص24).

منطق كانونی چهارم
 

هر فرد در هر موقعیت، هم زمان هم یك فرد است هم عضوی از جامعه بشری. در چنین شرایطی معنای نوینی از فرهنگ عمومی و حاكمیت ملی عرضه می شود و به شدت زنجیرهای اطراف این مفاهیم را از میان بر می دارد (ص25).

نتیجه منطق چهارم
 

معانی سنتی فرهنگ، هویت، استقلال و حاكمیت ملی در تناقض آشكار و رویارویی جدی با فرآیند منطقی جهانی شدن است. بنابراین تعاریف سنتی سیاست و فرهنگ در كشور ما نیازمند تغییراتی هستند تا جهانی شدن در مجموعه فرآیند مملكت داری در ایران، امری واقعی، اجتناب ناپذیر و حتی منطقی تلقی گردد(ص 25،26).

منطق كانونی پنجم
 

منطق كانونی پنجم در رابطه با جهانی شدن، افزایش سطح اعتماد به محیط بین المللی و پذیرفتن ریسك و مخاطره در تعامل با ملت ها، دولت ها و نهادها می باشد. اعتماد به رایانه ها و نامه های الكترونیك داده های دیجیتال و اعتماد كردن به افراد، نهادها، قراردادها و تاریخ ملت ها، زمینه های قابل توجهی از همكاری و تعامل را فراهم آورده كه در تاریخ بشر بی سابقه هم نبوده است... همه متوجه شده اند بدون این تعامل بین المللی نمی توان رشد كرد(ص 26).

نتیجه منطق پنجم
 

نظم موجود نظمی پذیرفته شده است و ساختار شكنی درچنین نظمی درست و منطقی نیست و باعث بی اعتمادی بین المللی می شود.
از دیدگاه دكتر سریع القلم، پنج ویژگی فوق از بدیهیات بحث جهانی شدن می باشد(ص 27).

جمع بندی نتیجه گیری فصل دوم
 

با همه تعاریف و تمجید های ضد و نقیضی كه دكتر سریع القلم پس از تبیین ان پنج منطق كانونی حاكم بر جهانی شدن از صفحه 27 تا 46 كتاب می كند در نهایت نتیجه می گیرد كه: فرآیند جهانی شدن را نه می توانیم بگوییم مثبت است و نه منفی، جهانی شدن نوعی انطباق است و به توان انطباق كشورها به شرط جدید وابسته است (ص46).

تأملاتی در نقد فصل دوم
 

پیش از آنكه به مجادلات نوع نگاه دكتر سریع القلم به جهانی شدن و الزامات آن وارد شویم ذكر این نكته ضروری است كه ضعف پایه های تئوریك نویسنده را در نسبت جهانی شدن با ایران در نتیجه گیری فصل دوم به خوبی مشهود است. نویسنده با همه دلدادگی كه به این مفهوم دارد و با وجودی كه در سراسر اثر خود تلاش كرده است كه اثبات كند كه این پدیده فرآیندی جبری و ضروری است و خواهد آمد و طومار ملت ها را در هم خواهد پیچید و تجدد و ترقی بدون پذیرش مطلق آن امكان ندارد اما بالاخره پس از آن هم استدلال های بی نتیجه به این نتیجه می رسد كه نمی تواند بگوید فرآیند جهانی شدن مثبت است یا منفی! بالاخره تكلیف چیست؟ از همه مهم تر، تكلیف سؤال پایه ای طرح تحقیق ایشان چه می شود؟
اینك گفته شود: جهانی شدن نوعی انطباق است و به توان انطباق كشورها به شرایط جدید وابسته است؛ فرضیه پژوهش دكتر سریع القلم بود و عجیب است كه ایشان پس از پژوهش به جای اثبات فرضیه یا نفی آن، فرضیه را در نتیجه تكرار می كند بدون آنكه وجوه آزمایش شده فرضیه را نشان دهد. این نوع تكرار مخل و بی نتیجه حاكی از آن است كه یا محقق درك درستی از فرضیه های خود نداشته، یا فرضیه او وجاهت كافی برای به آزمون درآمدن نداشته، یا درك ایشان از پدیده مورد پژوهش درك ناقصی بوده و این نقص تا پایان پژوهش همراه همه فصل های تحقیق به نتیجه گیری رسیده و در نتیجه گیری فصول نیز خود را نشان داده است.
مهم ترین دلیل عقیم ماندن فرضیه ها، كه در فصل دوم به خوبی آشكار است، درك نویسنده از جهانی شدن است. همان طور که درنقد فصل اول نیز نشان داده شد، درک دکتر سریع القلم از جهانی شدن دركی ایستا و ذهنی است و تمایلی به نقد شدن ندارد. سریع القلم در سراسر این اثر، تصویری از جهان شدن برای خواننده درست می كند كه این تصویر بیش از آنكه منطبق بر واقعیت های آثار این فرآیند بر دگرگونی های جهانی باشد منطبق بر ذهنیاتی است كه ایشان دوست داشته است از جهانی شدن داشته باشد.
بر اساس همین ذهنیات است كه ایشان تكلیف خودش را در ابتدای فصل دوم با متون وسیع و پیچیده و پر از تضاد و تناقض درباره جهانی شدن یكسره می كند و می نویسد:
در این فصل قصد نداریم متون وسیع و پیچیده جهانی شدن را خلاصه كنیم، بلكه صرفا به آن دسته از مفاهیم و پایه های جهانی شدن می پردازیم كه به وضعیت فعلی و عمومی كشور مرتبط است (ص21).
در حقیقت دكتر سریع القلم جسارت درگیر شدن مفهومی و فلسفی با دكترین جهانی شدن را از همان ابتدا از خواننده می گیرد و او را چشم بسته وارد فضایی می سازد كه آن قضا مورد علاقه ایشان است و محل نقد و بررسی نیست.
چرا در كتاب مهم ایران و جهانی شدن چنین اتفاقی می افتد؟
چون ظاهر كتاب نشان می دهد كه معضل و مشكل اصلی دكتر سریع القلم جهانی شدن نیست. بلكه ساختارهای نظام جمهوری اسلامی است كه قرار است با این پدیده مواجه شود.
دكتر سریع القلم همان طور كه در این كتاب نشان می دهد جهانی شدن را چشم بسته و بدون درگیری با وجوه تاریخی و فلسفی آن از پیش پذیرفته است حتی اگر این پذیرش را به عنوان یك ضرورت كه گریزی از آن نیست نیز قبول نماییم بالاخره ایشان نشان می دهد كه با وجوه متناقض جهانی شدن مشكل چندانی ندارد، آنچه برای ایشان پذیرفتنی نیست و با آن مشكل دارد ساختار حكومتی است كه قرار است با این پدیده در ایران مواجه شود. در حقیقت در سراسر این اثر نویسنده بیش از آنكه موافق جهانی شدن باشد مخالف نظام جمهوری اسلامی و كارآمدی آن در این وضع جهانی است. گویی او جهانی شدن را بهانه ای برای نشان دادن ناخرسندی های خود از جمهوری اسلامی و عملكرد آن در دو دهه گذشته قرار داده است. لاجرم خواننده نیز بدون هیچ دلیل منطقی باید تابع بایسته های ذهنی نویسنده شود و تا پایان این پژوهش نفهمد كه جهانی شدن چه موجود عجیب الخلقه ای است كه نظام جمهوری اسلامی با آن همه توانایی ها و حماسه هایی كه در طول این سه دهه در ایران به وجود آورده است باید میدان را خالی كند و سكان كشتی متلاطم ایران را در چنین عصر پرتنشی به نسلی واگذار كند كه نه تنها هیچ خصوصیات برتری نسبت به نسل اول و دوم انقلاب ندارد بلكه حتی درك درستی از آرمان های ملت ایران نیز ندارد.
این نسل فقط اراده معطوف به قدرت دارد. اراده ای كه در طول تاریخ ایران برای ملت ما ناآشنا نیست.
در نقد فصل چهارم و پنجم به راهكارهایی كه دكتر سریع القلم تصور می كند با آن مشكل ایران و جهانی شدن راه حل خواهد كرد، خواهیم پرداخت، آنچه در این فصل اهمیت دارد این است كه تصویر دكتر سریع القلم از جهانی شدن تصویری آرمانی و اتوپیایی است. مهم ترین مشكلی كه ایران با پذیرش این تعریف آرمانی پیدا خواهد كرد آن است كه سه زاویه به هم مرتبط اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جهانی شدن به گونه ای به هم پیوسته است كه جداسازی آنها از همدیگر از نظر دكتر سریع القلم به ناكارآمدی و محدود شدن بهره برداری از فرآیندهای جهانی شدن منجر خواهد شد(ص23).
در حقیقت با این تأكیدی كه سریع القلم از به هم پیوستگی اضلاع سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جهانی شدن دارد مشخص نیست كه چرا وارد شدن در فرآیند جهانی شدن را یك انتخاب تلقی كرده اند(ص 128).
در اینجا مفهوم انتخاب، معنای حقیقی خود را از دست می دهد.
ما در جهانی شدن حتی حق گزینش هم نداریم. نمی توانیم بگوییم داده های علمی آن مفید، خوب و سازنده است ولی آثار مخرب فرهنگی آن را نخواهیم پذیرفت. دكتر سریع القلم در تبیین نقطه كانونی دوم جهانی شدن گفته است كه تفكیك سازی اصول جهانی شدن از یكدیگر به ناكارآمدی منجر می شود و ما را از آثار مفید آن محروم خواهد كرد.
دكتر سریع القلم این آثار را آنچنان آرمانی توصیف می كند كه حتی عوام هم متوجه خواهند شد كه با چنین پدیده خوبی كسی جز دیوانگان، مغرضان یا جاهلان مخالفت نخواهد كرد. وقتی مبانی مهم فلسفی جهانی شدن، فراگیر شدن عقلانیت تعریف می شود و عقلانیت عبارت از این می گردد كه برای انجام هر كاری قبلا فكر می شود، محاسبه لازم صورت می پذیرد، عواقب آن بررسی و تجزیه و تحلیل می گردد، كارآمدی آن در نظر گرفته می شود، علمی بودن و منطقی بودن فرآیند و رویه های انجام كار بررسی می گردد، مشورت می شود و... و سپس تصمیم گیری می شود(ص21) دیگر كدام آدم دیوانه ای است كه با جهانی شدن با وجود این همه مزایا مخالفت كند؟
اما آیا آنچه سریع القلم تحت عنوان مبانی مهم فلسفی جهانی شدن معرفی می كند حقیقتا و ذاتا ربطی به این پدیده دارد؟
البته همان طور كه گفته شد، قرائت دكتر سریع القلم از جهانی شدن یك قرائت استثنایی و منحصر به فرد است كه فقط خود ایشان به آن معتقد است.
چنین قرائتی از جهانی شدن و نوع استدلالی كه برای آرمانی نشان دادن آن به كار می رود ما را یاد قرائت میرزا ملكم خان و سایر منور الفكران نسل اول ایران در مورد پدیده تجدد و ترقی و تمدن غربی می اندازد.
میرزا ملكم خان و پیروان اندیشه او نیز معتقد بودند كه اصول تمدن فرنگ را اگر از یكدیگر تفكیك كنیم و مدعی باشیم كه یك بخش به درد ما می خورد و بخش دیگر مورد نیاز ما نیست این اصول در ایران كار نخواهد كرد.
این بدان معنا است كه بگوییم ساعت را می خواهیم ولی عقربه های آن را نمی خواهیم. میرزا ملكم خان و اصحاب اندیشه او نزدیك به یكصد و خورده ای سال همین اندیشه را در ایران القا كردند كه ایرانی اگر بخواهد رشد و ترقی كند باید اصول تمدن فرنگ را تمام و كمال بپذیرد و عجیب است كه هنوز پاره ای از نخبگان فكری ما نتوانسته اند خود را از دام این مغلطه خانمان برانداز رها سازند.
بی تردید آقای دكتر سریع القلم فراموش نكرده اند كه نشر و حاكمیت افكار میرزا ملكم خان تا زمان سقوط نظام مشروطه سلطنتی در ایران چه آثار مخرب و بنیان افكنی بر ساختار سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی ایران گذاشته است.
بنابراین تفسیر مطلق گرای ایشان از جهانی شدن كه شباهت عجیبی به تفسیر مطلق گرای میرزا ملكم خان از تجدد و ترقی دارد آیا می تواند محل اعتنای نخبگان فكری و اجرایی كشور و مبنای تعامل جمهوری اسلامی ایران با غرب ـ كه از نظر دكتر سریع القلم پدیده جهانی شدن ذاتا وماهیتا محصول دگرگونی های آنجاست ـ قرار گیرد؟
آیا ملت ایران می تواند به چنین قرائتی از جهانی شدن اعتماد داشته باشد و سایر قرائت های دیگر را نادیده بگیرد و پیرامون آنها نیندیشد؟
آیا می توان از قرائت كسانی چون برژینسكی غفلت كرد كه جهانی شدن را به ابزاری آسان برای آمریكا و تفسیری جذاب از اوضاع جهانی در حال ظهور تفسیر می كند؟(1)
دكتر سریع القلم در فصل دوم اثر خود جهانی شدن را بیشتر متضمن یك ساز و كار تفسیری برای وضع جدید معرفی می كند، در حالی كه پشت سر این ساز و كار تفسیری، یك نسخه دستوری نیز خوابیده است كه عموما نخبگان جامعه از آن غفلت می كنند. همان طور كه میرزا ملكم خان و پیروان افكار و اندیشه های او نیز نسبت به نسخه دستوری تجدد و ترقی در ایران غفلت كردند آیا می توان چنین نسخه ای را نادیده گرفت و با قاطعیت به ملت ایران گفت وارد این دریای متلاطم غریب كش شوید؟ دكتر سریع القلم در كتاب خود نشان داده است كه خود او به چنین قاطعیتی نرسیده است اگر چه این وجه مثبت طرح پژوهش ایشان است، اما با تجویزهایشان سازگاری ندارد.
جهانی شدن همان طور كه دكتر سریع القلم نیز تأكید كرده است مسائل فراوانی از قبیل مشكلات امنیتی، بی عدالتی، عام گرایی فرهنگی، پذیرش فرهنگ جهانی و در نهایت فشار برای پذیرش قواعد و چارچوب بازی ابر قدرت ها را به دنبال می آورد نه بازی دموكراتیك (ص32).منطق تاریخی به ما می آموزد كه تلقی مطلق بینی نسبت به این مفاهیم و پدیده ها تا به امروز بازتاب مثبتی برای جامعه ما نداشته است و آن جبر ساختاری و سیستم تردید ناپذیری كه دكتر سریع القلم در مورد به هم پیوستگی زوایای تفكیك ناشدنی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جهانی شدن القا می كند با ذات و ماهیت عقل انسانی و خصلت پدیده های اجتماعی منطبق نیست.
اگر چه جای بحث كردن پیرامون فصل دوم این اثر بسیار زیاد است ولی به همین مختصر بسنده می شود.

پی نوشت:
 

1ـ زبیگنیو برژینسكی، همان، ص 156، 157.
 

منبع:فصلنامه تخصصی 15خرداد _ شماره 11